زندگی یعنی من یعنی تو...

خرید بک لینک
ساعت شش و نیم صبحه! نمیدونم دقیقا از کی بیدار شدم خودم بیدار نشدم نیکی بود که آروم صدام زد "مامان سمانه" برش گردوندم به تختش و خودم کنار تختش دراز کشیدم و بعد از چند دقیقه صداشو شنیدم که گفت " مامان سمانه آب میخوام " تو دلم در حالیکه به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم لیوان آب به دست برگشتم به اتاقش و گفتم بیا نیکی جان:)))) آب که خورد دراز کشید و منم موندم پیشش که باز بلند شد "مامان من نمیخوابم" زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 17:46

همین امروز بعد از ظهر سرش رو روی پام گذاشته بود و یه سیب سرخ گاز میزد و منم خرمن طلایی و خوشبوی موهاشو که تازه از حموم اومده بود و سشوار کرده بودم ناز میکردم و قربون صدقه اش میرفتم شروع کرد به خوندن یه شعر و آخرش رو عوض کرد و یه پایان طنز بهش داد گفتم چی نیکی؟ دوباره بخون؟ خوند و لحنش به قدری بامزه و شیرین بود زدم زیر خنده خودشم زد زیر خنده و دوباره و دوباره تکرار کرد و خندیدیم اون موقع اون دیگه یه بچه ی دو ساله نبود اون دوست هم سن و سالم بود که سرشو گذاشته بود روی پام و داشت منو میخندوند...شیرین بود شیرین انگاری که تصویری از سال های بعد جلوی چشمام به نمایش در اومد همون تصویری که احتمالا وقتی دختری جوان بشه تجربه خواهیم کرد یعنی آرزو میکنم تجربه کنیم ❤️ زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 17:46

صفحه بندی